به نام خدا
یه روز یه روزگاری شهری بودش وجودی
مثل تموم شهرا نه غصه بود نه دردی
یه کارنوال شادی اونو گرفت به بازی
بازیکناش از ابلیس با یه چیز جادوئی
همگی شدن غافل شدن سر به هوائی
ندیدن این نیروها کردن تو شهر غوغا
اونقدر ادامه دادن تا وجود و بر باد دادن
حالا که فردا شده روزها هی تکرار شده
این وجود نازنین شده پر از شیاطین
هیچکی نداره حالی بره دنبال کاری
سیمهای برق اعصاب نازک شدند و بی تاب
آهن ساختمونها ضعف میکنند رابرا
چهره شهر خرابه دیدن اون عذابه
خلاصه بلوا شده کودتا بر پا شده
حاکم شهر مذکور به دنبال چاره بود
به هر کاری دست زدن به هر جائی سر زدن
نتیجه در بر نداشت این معما حل نداشت
دنیا شده درمانده تو حل قصه مانده
یه روز تو یه ضیافت یه مرد با لیاقت
مهیای نبرد شد میگن که منتخب شد
حالا میگن چیکار شد صورت مسئله باز شد
شعر از محمد یک مسافر
ااااااااا
به نام خدا
دل نوشته...........
راستش وقتی شروع کردم
نمی دانستم اسم این نوشته را چه بگذارم تقدیر رهائی اعتیادو....نمیدانم بالاخرهکه
یک دل نوشته است دل نوشتهای که فقط از دل نیست از عمق جان است از قلب واقعیت و حقیقتهای تلخ اعتیاد و شیرینی های درمان اعتیاد.
تازه راه رفتن را شروع کرده بودم خیلی زمین خوردم تا یاد گرفتم چگونه درست و محکم راه بروم و بایستم و همیشه کسانی کنارم بوده اند تا برخاستم . تا اینکه....
بالاخره وارد زندگی مشترک شدم اوایل فکر میکردم باید صبور باشم و مشکلاتم را با هیچکس حتی پدر و مادرم مطرح نکنم تا ناراحت نشوند.
ولی این مسائل و مشکلات مرا آوازه شهر کرد زندگی با یک فرد معتاد خیلی سخت بود و برای من سخت تر از دیگرانچون من حالا دیگر فقط خودم نبودم سه فرزند داشتم.
واکنشهای اطرافیان شدیدتر از من بود.من زمین خورده بودمآری این بار هم زمین خورده بودمولی این بار مثل قبل نبود هر بار خواستم برخیزم دوباره زمین خوردم.
هر بار که همسرم رو در ترکی غلط و اشتباه همراهی می کردم و یا بهتر بگم او را به ترک وادار میکردم حتی به یک قدمی نرسیده دوباره بر میگشت به حاله اول و شاید بدتر از آن.
وقتی این شکستها تکرار شد دیگر کسی منو یاری نکرد هر کس با کلامی طعنه ای سخن سردی و یا چهرهای به هم ریخته لگد مالم کرد.
گناه من این بود که میخواستم بایستم و دوباره راه بروم زندگی کنم و دوباره حرکت کنم.یکی می گفت حتما خودش میخواهد که شوهرش معتاد است وگرنه اگر سخت میگرفت اون ترک میکرد و آن یکی میگفت حتما خودش هم مصرف میکنه .و یکی دیگه میگفت نکنه به اونو بچه هاش کمک کنین خانواده یه معتاد باید بمیرن....
شنیدم که کسی میگفت من که نمیتونم با یه معتاد سر یه سفره غذا بخورم ویه کس دیگه میگفت مواظب باش با این
خانواده رفت و آمد نکنی بچه ات رو معتاد میکنن و......
آری من زمین خورده بودمولی نمرده بودم نفس میکشیدم و می خواستم دوباره برخیزم اماهر کسی از هر طرف تیپا میزد و هلم میداد تا له بشمو دیگه برنخیزم وقتی که دیگه رمقی نداشتم و فقط منتظر مرگ بودم.
چیزی یادم آمد کسی که همیشه یاریم کرده بود....از خدا کمک خواستم.... و فقط از او یاری خواستم....یا علی گفتم و تلاش کردم تا چند قدمی جلو بیام چشمانم هنوز بسته بود ...به روی همه چیز بسته بود ....نه نوری بود ....نه حقیقتی ....نه امیدی به زندگی.....
هنوز چشمانم بسته بود که احساس کردم کسی زیر شانه هایم رو گرفت.....در اول راهی بودم که آخر آن نور بود و روشنائی....جاده ای پر تلاطم ولی در انتها سر سبز و شاداب....
او که منو بلند کرد راهنمایم بود ....در این جاده من تنها نبودم....
در ابتدای جاده تابلوئی زیبا به رنگ زرد بود که روی آن مثلثی بود با سه ضلع عدالت –معرفت-عمل سالم....
با توانی که به دست آوردم کمی راه رفتن برام آسان شد ولی نباید تند میرفتم نباید عجله میکردم باید صبر میکردم وبا توکل حرکت میکردم...
من و همسر و فرزندانم در راه قرار گرفتیم همسرم که اعتیاد سراسر وجودش رو پلید و زشت و تاریک کرده بود او که نه محبتی داشت و نه اثری از عشق در وجودش دیده میشد حالا دیگه محبت و تلاش و عشق و ایمان در زندگی را میدانست.
راهنمای او هم او را یار ی میکرد تا مردانه بایستد وحرکت کند تا از تاریکی به روشنائی از قهر به مهر ...از کینه به محبت .. و از هر ضد ارزشی به ارزشهای والا برسد.و در این سفر گوش به فرمان راهنما باشد تا به هر چه سعادت و خوبی برسدهم دنیا و هم آخرت....
چون ما در اینجا نه فقط خود بلکه خدای خود را نیز می یابیم و به تنها معشوق میرسیم....آری این راه به بهشتی منتهی می شودکه مهندسی مقتدر و دانا آن را هموار کرده و سال ها تلاش کرده که راه نمایان شده....
و این حرکت درسی برای زندگی .برای انسان بودن برای دنیا و آخرت و برای درست زیستن و انسان بودن و پاک زندگی کردنو دیگران را لگد مال نکردن...حالا دیگر ما ایستادهایمو می ایستیم و در این راه قدم بر میداریم تا به آنجا که انشعاب یافته ایم برسیم...ما هرگز زمین خورده ای را رها نمیکنیم و هر کس که ما را لگد کرد می بخشیم ....چون عشق و محبت و خدمت کردن به همنوع را در کنگره یاد گرفتیم...چون ما کنگره ای هستیم... و افتخار می
کنیم.... به امید دیدار همه در راه ماندگان بر قله رهائی...
نویسنده:فاطمه یک همسفر...
للللااالل
[ ]
+ ثبت در ساعت9:28 بعد از ظهر توسط ح.دهستانی
عذرخواهی از اینکه به دلیل وجود مشکلاتی چند وقتی موفق به به روزرسانی سایت نبودیم ولی از این تاریخ به بعد سایت هر هفته بعد جلسه روز پنج شنبه آپ می شود و امیدواریم با مطالب خوب شما را یاری دهیم
وحالا خبر خبر خبر آقای مهندس
اینک اینک وادی چهاردهم در شعبه اراک به اوج خود رسیده است
کسب رتبه اول نمایشگاه های استان مرکزی را در شهر اراک به عنوان بهترین و فعال ترین غرفه به جامعه کنگره ۶۰ تبریک می گوییم و تشکر ویژه میکنیم از جناب أقای مهندس که به ما فرصت خدمت گذاری دادند
گزارش
نمایشگاه به یک هفته برگزار گردید و در آخرین روز خود
مورخ ۲۵/۴/۸۸ روز پنجشنبه جلسه باز کنگره ۶۰ در میدان نمایشگاه به استادی خوب آقای هنر بخش با دستور جلسه : صورت مسئله اعتیاد و روش درمان تدریجی برگزار شد که مورد توجه همگان قرار گرفت که البته تشکر ویژه می کنیم از استاد خوب جلسه جناب آقای هنر بخش که جلسه پر باری را برگزار کردند
این جلسه مورد توجه مسئولان سازمان بهزیستی قرار گرفت و جناب آقای صالحی مدیر کل سازمان بهزیستی استان تشکر ویژه از برگزاری جلسه کردند و همچنین جناب آقای دکتر شمسی که در جلسه حضور پیدا کردند .
در این روزها کنگره ۶۰ نظر همگان را در شهر اراک مورد توجه قرار داده است بعد از جلسه همگان برای گرفتن مشاوره و آدرس کنگره به سمت غرفه روی آوردند که جای خوشحالی دارد .
موج سفیدی که در نمایشگاه از طرف مسافران و همسفران کنگره ۶۰ راه افتاده بود نظر مسئولان و بازدید کنندگان را به شدت به خود جلب کرد
در این چند ماه اخیر فعالیت کنگره ۶۰ در اراک واقعا چشمگیر شده است و توانستیم در این مدت ۲ افتخار مهم کسب کنیم :
۱ بهترین و فعالترین NGO استان مركزي از طرف ستاد مبارزه با مواد مخدر استان مركزي
2- بهترين و فعال ترين غرفه نمايشگاه بهزيستي و كسب رتبه اول نمر این چند با وجود مشکلات فراوان شعبه اراک را یاری کردند و برایشان از خداوند متعال آرزوی سلامتی ویت داریم
گزارش تصویری نمایشگاه


[ ]
+ ثبت در ساعت7:37 بعد از ظهر توسط ح.دهستانی





